عدالت ، این معشوق دست نیافتنی
نویسنده : غلام حضرت حسینی "باران"
بنام خداوند که انسان را ازخون بسته آفرید ودرآن روح خودش را دمید وچهل شبانه روز آنرا بارورساخت.
یکی ازموضوعات که همیشه تاریخ دربین انسانها مورد گفتگووبحث ومناظره بوده است ، واژه ی زیبا ودوست داشتنی عدالت بوده است که تاهنوزکه هنوزاست انسان ابن انسان نتوانسته است ازبرکت این کلمه وعملی ساختن این واژه ی مقدس درزندگی خود بهره مند شوند ودرست به همین خاطراست درلجن مال ترین برهه ای اززندگی اش قدم گذاشته است وروزبه روزدرسراشیبی سقوط واسفل السافلین حیات رجعت می کند؛ بااینهم عدالت فردی واجتماعی یک روئیای دوست داشتنی، دست نیافتنی ودلچسپ برای تمام بشریت بوده است که، باری به جرئت می توان گفت عدالت معشوق مطلق آدمی است که برای دست یازیدن برگردن آن زیبا منش تا ازلیت وابدیت هستی نفس خواهد کشید، اما اینکه تاچه اندازه درهوای روحبخش ولذت آفرینش تنفس خواهد کرد سئوالی است به بزرگی تمام تاریخ!.
درطول سفرکهکشانی زمانها ودورانها انسان های مصلح ودادگر بوده اند که، به دنبال تحقق عدالت اجتماعی براساس خواستهای درونی وفطری شان کوشیده اند ، رنجهای فراوانی را نیزمتحمل شده اند، تا خورشیدعدالت بطوریکسان وهمگون برتمام چهره ها ونهله ها نورافشانی کند، اما اینکه تاچه پیمانه توانسته اند راه بجایی ببرند بازهم سئوالیست لاجواب آنهم ازابتدای تاریخ خلقت آفریده شدن موجود ذهنی و عینی بنام عدالت تاحالا.
کلمه عدالت مانند سایراعضاء ودودمانش ازجمله آزادی ، وحدت ملی، حق وتکامل که می بایست درتاریخ جهان وآفرینش انسان ازرسمی ترین اصول وغیرقابل اغماض انسانها بهره مند باشد، مانندگلهای معطروزیبایی است که برروی سنگ قبرها وگورهای تیره وتارمی گذارند، تنها برای آرایش فلسفه وجهان بینی ها وسخنرانی ها ی ما به کارمی رود.غافل ازاینکه این نام زیبا را خداوند درکنارنام یگانه ی خودش یعنی توحید گذاشته است که اگرتوحید یعنی یگانگی ووحدانیت خالق لایزال هستی عدل یعنی یک سویه ی دیگرازآن یعنی برابری ویگانگی دربرابروحدت وجودی او ودراین شکی نیست که ارتباط یگانه ی که بین عدالت وتوحید وجود دارد خود یک مقاله جداگانه ومفصلی را می طلبد، همین اندازه گفته باشیم که راه رسیدن به وحدت عدالت است وراه رسیدن به عدالت همان وحدت ، یکی پنداشتن همه چیزوهمه هستی وبرگشت تمام هستی به یک نقطه به یک زره به یک محورهمانگونه که ازیک نقطه ازیک زره شروع شده است.
وقتی ماکیاولی های برده گیر، که حیله گری را ستوده و استفاده از هر عمل پست و غیر انسانی ای را برای برقراری و تثبیت حاکمیت یک فردجایز دانسته است ، روی حلقه های زنجیری که بردست وپای انسان ها می پیچید وکلمه آزادی را باخط درشت وبزرگ برروی آن می نویسند، ویاپوچ گرایان مسخره کننده حق وحقیقت درباره حق، قصیده وحماسه راه می اندازند ویا اینکه درمیدان تنازع ازعدالت دم می زنند ، درشرایط کنونی نیز بزرگترین جفا ها برحق عدالت وآزادی رواداشته می شود، ودرست ازهمین سبب است که وظیفه ی تمام ما است، تا فریاد برآریم وبرای ادای احترام به کلمه حق وعدالت برخیزیم وچون موج برخویش بپیچیم تازنده بمانیم.
بدون شک وتردید تمام مکاتب چه آسمانی وچه زمینی به مطلوب بودن عدالت وارزش ارزشمند آن برای تحقق یک جامعه آرام، مطمئن وباثبات بدورازهردغدغه وتشتتی تاکید داشته اند ، اما هیچ مکتبی به اندازه اسلام عزیزومظلوم براهمیت وجود عدالت برای بقای جوامع وهمچنین خودانسان اشاره نکرده اند،اما اینکه مسلمانان فلاکت زده نتوانسته اند ازاین خوان نعمت، جودی برچینند مشکل خود خود شان است ، نه کس دیگر" گرگداکاهل بود تقصیرصاحبخانه چیست؟" که دردوجنبه عملی وتئوری تنها اسلام بوده است که به اثبات رسانیده است می تواند یک حکومت دلخواه فطری را برگستره خاکی زمین بگستراند ولاغیر .
تعابیری که برای عدالت ، وحدت، آزادی ، تکامل وسایراعضای خانواده این کلمات درقرآن شریف وروایات رسیده ازمعصومین علیهم السلام ، بکاررفته است عالیترین تعابیرممکن ازآنها می باشند، اگربخواهیم به چند نمونه ازآن تعابیربسنده کنیم بازهم خواهید دید که عین آنرا بااین لطافت وجامعیت درهیچ یک ازمکاتب دیگرنمی توان سراغ گرفت که بتواند به این سادگی ضرورت تحقق عدالت ونحوه پیاده کردن آن را درجهان هستی وجامعه بشری توصیه کند.
به گواهی قرآن مجید،فلسفه بعثت انبیاء ارسال رسل،انزال کتابها،تشریح قوانین مختلف ازسوی پروردگارمتعال نیزدراین راستا قرارداشته وانبیاء عظام الهی،ایجاد جامعه عادلانه را سرلوحه ی اهداف والایشان قرارداده بوده اند.
" وَتَمَّتْ کَلِمَةُ رَبِّکَ صِدْقاً وَعَدْلاً " کلام پروردگارت با صدق و عدل سرانجام گرفته است. این آیه شریف معنای بس ژرف وعمیقی دارد که اگرهمه برداشت هارا ازآن به یک سوبگذاریم همین نکته که خداوند می فرمایند کلام من تمام شد آنهم باصداقت وعدالت ودیگرقابل تغیروتبدیل نیست وکسی نمی تواند عوضش کند خود رنگ وبوی زیبایی ازعدالت دارد که کلام او ازابتداء که می گفت وتاانتها که باید باشد بارمعنایی همگون وهمسانی دارد وطوری باموازنه وبرپایه محکم ازعدالت استوار است که شرایط وزمان برآن تسلط یافته نمی تواند ، وچیزی جایگزین آن شده نمی تواند که اگرمی شد واگرقابل تغییروتبدیل می بود ، بگونه ی دورازعدالت خدایی خداوندمی بود .
درجای دیگرمی فرمایند:
لقد ارسلنا رسلنا باالبینات وانزلنامعهم الکتاب والمیزان لیقوم الناس باالقسط وانزلنا الحدید فیه باس شدید ومنافع الناس ولیعلم الله من ینصره ورسله باالغیب ان الله قوی عزیز(حدید/25)
دراین آیه غرض خداوند ازفرستادن رسولان ونازل کردن کتاب ومیزان همراه آنان، اینگونه بیان می شود که مردم به قسط وعدل قیام کنند. شاید این سئوال به ذهن خطورکند که چرا دراین آیه برپا کنندگان قسط وعدل را مردم ونه کس دیگرمعرفی می کند؟
ممکن است بتوان چنین گفت لازمه اجرای عدالت وفراگیرشدن آن،عدالت خواهی عموم مردم است، عزم راسخ برای اجرای اجرای عدالت باید درمردم نهادینه شود ومیزان حساسیت مردم دراجرای قسط، تعیین کننده است . مردم باید عدالت خواهی را فریاد بزنند.
اگردرزمین فروروید وسپس ازآن بالاروید وتمام کهکشانها را زیرپابگذارید وحتی روزی دانه ی کوچکترین جزء اتم را بشکافید وآنرا درحال ارتباط بامجموع کهکشانها بررسی کنید ، آنگاه اعماق روان آدمی را بازکنید وهمه سطوح آن را درک نمائید، بازهم قانون الهی وعدالت آسمانی را درهمه نقاط هستی حکمفرما خواهید یافت . قانونی که وظیفه اجرای یک نظم عالی را برعهده گرفته است، وضع واجرای آن قانون بامشیت الهی بوده نه ازروی احتیاج ونه ازروی جبروترس.
اما می بنیم این مسکین ابن آدم این مکتوم الاجل ومکتوب العمل (مرگش پنها ن وعملش نوشته شده) انسانی که درقلمرو جهان هستی که تجسم یافته ی ازعدالت الهی است ، دربرابرمفهوم عدالت چهره تضاد به خود می گیرد، که اگرژرف بنگریم ونیک بندیشیم به این تلخی خواهیم رسید که درحقیقت آن چهره را برای اثبات وجود داشتن خود گرفته است وسنگ سیاه خود خواهی را برسینه کفته است که ، گاه بدترازشیطان نیز عمل می کند که اوخود باغروروتکبرخود به تنهایی عمل کرد ودربرابرخداوند ایستاد ، ولی انسان بیچاره نه ازاستقلالیت فکری وفرد اندیشی اش که به پیروی ازشیطان نفس واژدهای درون خویش به مخالفت قانون الهی می ایستد ومی خواهد قانون مافوق وبالاترازقانون که خالق انسان وهستی فرستاده است بسازد !!که باتاسف باید گفت حتی به همان قانون دست ساخته خود نیزپابندنیست.
فردیاجامعه ی که درباره عدالت وقانون الهی ازخود بی تفاوتی نشان می دهد ، این بی تفاوتی مربوط به واقعیت خود اوست، شوخی باعدالت به عبارت دیگرمسخره کردن وجود خویش است ، وجود که نشناخته ایم وجودی که باورش نکرده ایم وفقط همین اندازه به آن ایمان داریم که می خورد ومی خوابد وراه می رود وتمام کوششهای مان برهمین سه گزینه استواراست که مبادا ازراه رفتن بماند مبادا خوراکش کم وخوابش اخلال شود. وکوشش تمام دانشمندان نیزدرهمین عرصه است که محیط زیست را برای نفس کشیدن ودیرزنده ماندن وموادغذایی را سالم نگهداشتن برای مسموم نشدن و... را تلاش می کنند وهیچکسی درفکراین نیست که اصل وجود همان چیزیست که نیازهای فراترازمادیات را دارد وکسی خود را زحمت فکرکردن را درآن عرصه هم بخود نمی دهد.
آیات مقصود ازقرآن مجیدباصراحت کامل نابودی اجتماعات گذشته را معلول ظلم وستم معرفی می کند که عبارت است ازکارکرد، برضدعدالت ویابی تفاوتی نسبت به آن وباالعکس هیچ اعتلاء وتمدن اصیل را درتاریخ بشری بدون درنظرگرفتن عامل عدالت نمی توان تحلیل وتفسیرکرد.
نباید ازیادبرد ولباس غفلت پوشید وراه سیاهی وتباهی را برگزید، بلکه باآگاهی تمام درپرتوروشنایی آیات ودرستورات نورانی آسمانی چهره اصیل خودرا روشن نگاه داشت، قرآن این قانون متروک الهی را ازلای جلدهای متنوع بازکرد وازروی طاقچه ها برداشت واززیرخرمن ها کشید وازکمرنوعروسان گشود وباردیگربازخوانی کرد وازنو درس گرفت.
مامردم مظلوم افغانستان ، مردم مجروح، خسته،تیرباران ودندان زده وزخم خورده برای رهایی ازچنگال وحشتناک ظلم وبی عدالتی وسرگردانی ودربدری خود باید به عدل وعدالت وحدت وهمبستگی، انسجام ویکدلی ، یکپارچگی ویگانگی احترام بگذاریم، زیرا آن فرد وجامعه ای که ازعدالت برخویشتن که عبارت است ازتلاش درراه نجات دادن زندگی معقول خود ، ازدست عوامل مزاحم طبیعت ودرندگان انسان نما امتناع ورزد،چگونه می توان توقع داشت که عدالت وانصاف دیگران شامل حال اوگردد.
وای اگرفقط همین گزینه ازقانون عدل الهی را عملی بکنیم چه خواهد شد؟ چه گلستانی دراین گورستان بنا خواهد شد، دیگرهیچ کسی آزارنخواهد دید ، دیگرهیچ انسانی به انسان دیگربدنخواهد گفت وهیچ انسانی حق دیگران را نخواهد خورد وهیچ انسانی درحصارانسانهای دیگردربند نخواهد ماند چه بگویم عمل کردن به همین یک کلمه روئیایی ترین زندگی را برای بشریت ارزانی خواهد داشت اهمیت بیشتراین واژه مقدس وقتی برملا وآشکارمی گردد که ما را اعتقاد براین است که مهدی آخرالزمان علیه السلام برای برقراری عدالت وگسترش آن قیام می کند.
نباید فراموش کنیم که همواره حق وعدالت درجوامع بشری به سراغ کسی می رود که درمجرای بایستگی ها قرارگرفته باید ها ونباید های قانون را برخود تطبیق کند وبه عنوان یک انسان زنده درصحنه اجتماع نقش خود را بازی کند، وقتی که فرد وجامعه ی خود را ازمجرای مذبوربیرون کشیده وهمه شئوون حیاتی وی دستخوش وابستگی های گوناگون قرارگیرد، چنین فردی باازدست دادن حق حیات همواره برخویش ستم کرده است توقع نداشته باشد که بالهای فرشته عدالت وبرابری دیگران براونیزسایه افشانی کند.
بدینسان باهرانحرافی که ازقانون می کنیم یعنی باهررفتارضدعدالت، بُعدی ازحیات مان را به دست طوفان نابودی وهلاکت می سپاریم ومادامی که عمر ما درمبارزه باعدالت می گذرد ازدرک واقعی حیات ولذت ابدی آن محروم خواهیم بود. اگردرست فکرکنیم می بینیم عدالت، واقعیت را ازضدواقعیت تفکیک می کند. عدالت است که طعم عسلی وحیاتی قانون را به ما می چشاند وبطورکلی عدالت یعنی حیات وزندگی وظلم یعنی مرگ ، نابودی ونیستی.
درصورتی که گفته می شود عدالت حقیقتی است فوق ضرورت جبری،بلکه دارای ارزش وعظمت مطلق است ، که شایسته معشوق قرارگرفتن می باشد ودرعین حال همه مردم ازاین معشوق دوست داشتنی دوری می کنند.
همه پیامبران وراهبران وپیشوایان تمام ادیان وهمچنین تمامی مصلحان ونیک اندیشان کوشیده اند مفهوم عینی عدالت را برای مردم وپیروان شان مجسم کنند وبرای اینکه این مهم را آنها بتوانند درزندگی عملی وروزمرگی شان تطبیق بدهند تعاریف گوناگون ومختلفی را برای آن ارائه داشته اند تا باشناخت عمیق ترودقیقترازاین کلمه ی باارزش بتوانند مردم را ومخصوصا حکام وزمامداران را به عملی ساختن آن دردرون خود ، مردم وجامعه خود عملی سازند.
دربین تمام تعابیرگوناگون ومختلفی که ازعدالت شده است تاکنون هیچ تعبیروتفسیری ازاین کلمه به زیبایی هرچه تمامتری که اززبان خدای عدالت درروی زمین یعنی امام علی علیه السلام ارائه شده است وجود ندارد ودرحقیقت کلید فهم درست ازمعنای عدالت درقرآن را دراختیارما گذاشته است ، وچه آسان گذاشته است وما نیزنامردی نکرده چه آسان باآن برخورد می کنیم ، باذکراین روایت وومعنای مختصری ازآن به این نوشتارنیزپایان می بخشیم.
ازحضرت امام علی (ع) پرسیدند:العدل افضل ام الجود؟امام (ع) فرمودند:
العدل يضع الامورمواضعها والجود يخرجها من جهتها العدل سائس عام والجود عارض خاص.
عدل جریانها را درمجرای طبیعی واصلی خود قرارمی دهد اما جود جریانها را ازمجرای طبیعی واصلی خود خارج می کند اگر به پذیریم عدالت یعنی دادن حق هرکس به اندازه استحقاق و استعداد و تلاش اوست . اینگونه نگاه به عدالت ، امور را در مسیر طبیعی خودش قرار می دهد . اگر جامعه را به یک ساعت تشبیه کنیم هر جزء ساعت در جای خودش باید قرار گیرد تا عقربه های ساعت وقت دقیق را به درستی نشان دهد در صورتیکه بخشش یک امر غیر طبیعی است مانند عضوی از بدن که چون بیمار است زندگی غیر طبیعی دارد باید بقیه اعضای بدن کمبود عضو بیمار را جبران کنند . از نظر اجتماعی نباید عضو غیر طبیعی و بیماری در جامعه باشد به عبارت دیگر اگر عدالت در جامعه به طور کامل وجود داشته باشد بیماری و نابسامانی و امور غیر طبیعی نباید مشاهده شود هرجا مشکلات و عدم تناسب وجود دارد ریشه آن در بی عدالتی است و حضرت فرمودند: العدل سائس عام و الجود عارض خاص. عدالت قانونی عام است که شامل همه افراد جامعه می شود اما جود یک حالت غیر کلی و استثنائی است که شامل همه مردم نمی شود عدالت یک بزرگ راهی است که همه افراد باید از مسیر آن بگذرند ولی جود و بخشش شبیه راههای میان بری است که همگان به آن دسترسی ندارند با این توضیحات عدالت افضل و بالاتر از جود است .
سه شقایق سرخ
حادثه دیروز(انفجار دردم دروازه سفارت هندوستان ) که برای همه تلخ وجانسوزبود ، مرا وقتی بیشترآشفته کرد واشکهایم را روی گونه هایم غلتاند که یکی ازهمکارانم گفت :" دراین حادث غمناک سه تاخواهرجوان که هرسه دریک شرکت روبروی سفارت هند همکاربوده اند شهیدشده اند." من نمی دانم این سه ستاره سرخ حالا کجایند وتاکدام یک ازآسمانها توانسته اند برسند؟ ولی به آنچه زره ای شک ندارم این است که هم اکنون دوشادوش هم ودرآغوش هم دستان همدیگررا بدست هم فشارداده درملکوتی ترین نقطه آفرینش ودربالاترین اوج زندگی ابدی راه می روند وسرمست ازبودن درجایگاه ابدی وازلی شادمانی می کنند، چه خوشبختند که هرسه دریک مقام ویک مرتبه ازرسیدن به جایگاه خوشبختی ازلی وابدی دست یازیدند، حالاتاابدیت طولانی وبی پایان باهم قصه خواهند کرد ، تاهمیشه بودن وحیات ، باهم نفس خواهند کشید وچه حسرت خواهند خورد برآنانیکه این گونه نیستند ودورازهم وجدایی ازهم قرارگرفته اند که شاید اجازه دیدار را درهمان دنیا نیزبه گورببرند.
شنیدن این خبرطاقتم را طاق کرد ، بااینکه دردفترکارم بودم وهمکارانم نیزحضورداشتند، ونمی شد جلوهمه اشک ریخت اما مژه های من توان این را نداشت که مانع ریختن اشکهایم شوند ، دانه های اشک من باواژه واژه این سطورهمگام اند، می بینم اشک نیزچاره سازنیست ، بااشک نیزنمی توان کاری برای خانواده این سه عزیزکرد، واین سه ستاره سرخ وعاشق را به آغوش خانواده شان برگرداند ولی می توان این نوید را به خانواده ی عزیزوخوب شان داد که نگران نباشند بنا بروعده ی الهی چه بسیارزود وچه بسیارکوتاه زمانی به دیداراین سه فرشته آسمانی خواهند رسید وخواهند دید که هرسه یکجا باخداقصه می گویند ، خواهند دید همانجا عاشق شده اند همانجا باابدیت ازدواج کرده اند وهمانجا بافرشته گان الهی همکلام شده اند، همانجا ازدرد ما ازدرد شما ازدرد همه انسانها برای فرشتگان الهی حکایت می کنند.
دیدم این نوشته کوتاه نیزعقده دلم را نگشود ونتوانست درد فراق این سه نازدانه را ازآغوش مردم زخم خورده وطنم وخانواده مظلومش شرح دهد ، این چند تا دوبیتی ناقابل هدیه این سه شقایق سوخته وخانواده داغدارش. ودراخیربه تمام خانواده های که دراین حادثه ناجوانمردانه مصیبت بارشدند تسلیت می گویم وبرای همه شان صبرجمیل خواهانم . بااینکه هیچیک ازاین مصیبت دیده ها را مثل همین سه خواهرنمی شناسم وهمه را نیزمی شناسم.
دوبیتی های ذیل را به روح جانانه ی آن سه شقایق سرخ تقدیم می کنم
شاعر، به مادر:
سه تاپروانه را پروازدادی
خودت ازنای دل آوازدادی
گمانم آخرین باری که دیدی
خودت را با لبانش نازدادی
برادر:
دلت درخون شناورشد دوباره
کبوترهای قلبت پاره پاره
نمی دانم کجایی؟ مادرمن
شقایق ها پریدن تاستاره
پدر:
جوان بودند مست ونازدانه
امید زندگانی شمع خانه
نمی باشند حالا! درکجایند؟
خودم بردم دلم را روی شانه.
شاعر:
کبوتربا کبوتربا کبوتر
دوچشم مادرش آشفته وتر
پدرمی برد تابوت جوان را
برادرمرده درمرگ سه خواهر
خواهرکوچک:
شقایق باشقایق باشقایق
گرفتاردل من شد دقایق
پدرمادرچه بایدکردحالا؟
دلم دیوانه وپژمرده ودق
سه ستاره:
نه ما امروزمهمان خداییم
کناربهترین خوان خداییم
نه مادر!نه پدرتشویش ممنوع
هم آغوش دل وجان خداییم
ماه سرگردان
کجایی ماه سرگردان عالم ؟ شب فراوان است
دوای درد این تاریک خانه نورایمان است
شب وشیطان جلودارند مردم درپناه شان
سیاهی درسیاهی درسیاهی تا… خیابان است
شعورمردها پیچیده درپستان زنهاشان
خدای دختران این قبیله چشم شیطان است
گل صدبرگ دورافتاده ازچشمان این مردم
بجایش خاردوزخ درتماشاخانه ی جان است
خدادرخانه ی خود هرکجادرهرزمان تاهست
طلوع بوسه
سلام شاعرمن شوروحال یادت هست؟
کنارخاطره ها قیل وقال یادت هست؟
غروب بودونفسهای سرخ می بارید
طلوع بوسه ازآن روی خال یادت هست؟
چقدرنازوصمیمانه می وزید خنده ی تو
درخت شبنم وفصل وصال یادت هست؟
درست مثل خودت بود تاک های شمال
سبوی مستی ازآن بی مثال یادست هست؟
نگاه مست توهرلحظه تاب تازه ی داشت
شکوه وقدرت آن هردو بال یادت هست؟
شروع رفتن تومی شکاند قلب مرا
میان وسوسه ها شعروفال یادت هست؟
آدمی نمی بینم
کوچه ها پرازآدم ، آدمی نمی بینم
چشم من خراب خُم مرحمی نمی بینم
درخزان تنهایی غیرازقفس، خالی
مرغ بی پری هستم همدمی نمی بینم
چشمه ها سراب من مردمم پرازآتش
درکویری ازآتش شبنمی نمی بینم
قلب ها پرازشادی رنگ ها پرازکاشی
دردل سویدایی جز غمی نمی بینم
درحضور اومحوم بی حضور او باخود
نیستی نیستی کامل،آدمی نمی بینم
تقدیم به تویی که این روزها ازمن دلگیربودی.
سلام روشنی جان من جهان غزل
ســلام دخترآشفته ی زبــان غـزل
پرنده باش پرنده بمان شبیه خودت
بیابمان به همین کهنه آَشیان غزل
غزل بنام توشرمنده می شود ازمن
سری اگرنزنی گاهی هم به خوان غزل
بیا غزل بسرای وغزل بگوبامن
بیا بلند شوازشور پلکان غزل
بیا به چشم غزل مژده ها بده ازخود
بیا به عمق غزل درتب زبان غزل
بشورشوریده هارا به شان چشم خودت
بریزبرسرهرشاعری توان غزل
چقـــدرمثل غزلهای حـــافظ وبیدل
رسوخ می کنی درمن ودرجهان غزل
قامت جنگل
بهارخلسه کنان اززمین تربرخواست
تمام قامت جنگل به برگ سبزآراست
دلت به رنگ گل لاله های مست وخراب
میان جلوه ی گلهای این جهان تنهاست
شروع چشم توپایان هرخزان دل است
که ازنگاه توصدجلوه ازخدابرخواست
به یک نگاه توصدجلوه دردلم افتاد
که ازشروع توپایان کارمن پیداست
بیاشروع کن وفتنه ای به پای انداز
که قطره های توآغازآخرین دریاست
خدابخاطرتودستی درجهان انداخت
بهارجلوه ی تومنظرنگاه خداست
بدون عنوان قبولش کنید
همیشه دیرمی آیم ، گاه چنان می شود که خیال می کنم تمام دوستانم را ازدست داده ام ودیگرکسی سری به خانه ی اندیشه من نمی زند تا بداند که چه چیزی تازه ی را بیرون داده ام؟ چه دسته گلی به آب! بانوشته ی قبلی ام عده ای ازدوستان موافق نبودند وگاه ملامتم کرده وگاه سرزنشم که : "خود عصبانی هستی وگرفتارتلخی فراوان درزندگی ات" ازآن سبب اینگونه قد راست می کنی وبد خمیازه می کشی وبعدلعن ونفرین می باری..." بله حق بادوستان من است اگرمنظورم آنها می بود وموردخطابم آنان . اما بایدبگویم هرگزدرنوشته هایم غیرازخودم کسی را به ملامت نمی گیرم که توان خود ساختن ازخویش را نیزازدست داده ام تاچه رسد به اینکه بخواهم بانوشته هایم کسی را به راهی راهبری کنم .
چنانچه نیک بنگریم این عدم توانایی وخود بازپروری وبازیابی وبازگشت به خویشتن وخودی خود نه درتوان این حقیراست ونه درکسانی دیگری که درپیرامون من زیست می کنند سراغ دارم وآنانیکه خوشبین به خود ومحیط پیرامون شان؛ شاید وشاید درغفلت فراگیرتری ازاین منی گرفتارخودفراموشی ونادرست اندیشی ، بندافتاده اند که باری، مرا توان دیدن بدی هایم باقی مانده است وآنان حتی بدی ها وزشتی های خود ومحیط درگیرشان را خوب وشایسته می پندارند وگاه هم کاملا زیبا وبجا! اینهم جای خوشبختی است که بی خیالی نعمتی است گسترده وآسایشی است نایابنده. این موفقیت را برای شان مبارکباد گفته آرزومندم دربندهمین خوش پنداری وسهل اندیشی بمانند تابمانند.
دراین بین بودند دوستانی که باتلنگرهای زیبای شان بیداری بیشتری مرا می خواستند وخواهان گفتن وسفتن سنگین تری بودند که فکرنمی کنم ازاینها تشکرلازم باشد که وظیفه شان بوده است.
حال درادامه واگویه های قبلی ام بایدبنگارم وپیش ازآن یادآورشوم که ، مخاطب تمام نوشته هایم خودم ونفسم وتنهایی ام ودرگیری ام باخویشتن خویش است که اگرمی نویسم مردم بازخودم مردمم، اگرمی نویسم جامعه بازهم خودم جامعه ی خودم واگرمی نویسم آدم باری دیگرخودم هستم البته اگرباشم! بااین حساب کسی ازمن نخواهد رنجید . حالابیایم ببینیم کیست که باورنداشته باشد "آدمیت مرده است آدم مانده است" کیست معتقدنباشد هیچ کسی جزاندک ، بارمسئوولیت شان را که درروز"الست" برشانه گرفتند به منزل کشانده باشد ؟ چه موافق باشید یامخالف اما واقعیت موجود چنان است که هست وبادریغ ودرد که کاری نیزنمی توان انجام داد! .
فکرنمی کنم لازم باشد به تمام نقاط جهان بنگریم ، لازم نیست ازساختن فلمی درهلند، بازچاپ کاریکاتورهای موهن ودرخواست وزیرخارجه کشورآلمان ازتمام رسانه های چاپی دراتحادیه اروپا، ساختن شیرنی مراسم ویژه درآمریکا بانقاشی یکی ازهمان کاریکاتورهای ده گانه. شایدهم لازم نباشد به غزه برویم یاازکربلا خبربگیریم ویاهم ازآخرین اتفاقات برای تدارک "جنگ بزرگ" چیزی بگوییم که نگاه کردن به چهره ی دودآلود وصورت لجن مال شده پایتخت مان کابل بازگوکننده تمام حقاقیت انکارناپذیریست که درصددیم به انکارش بنشینیم ودرتلاشیم تانادیده اش گرفته وبابی خیالی تمام وخوشبینی زائدالوصفی دست روی چشمان گذاشته رد شویم وبعدبگوییم شاید این حدیث شریف پیامبربزرگواراسلام " کلکم راع وکلکم مسئول عن رعیته" که تبدیل به یک ضرب المثل شده است خطاب به ما نباشد! درست ازهمین رو خاطرخیلی ها ازحضرت آدم رنجیده است که چرا حضرتش این تکلیف را بردوش گرفته است؟
اصلا بی خیال همه چیز نه مسئولیم نسبت به مردم وجامعه ونه کسی مسئول ما.لااقل این اندازه اش را که قبول داریم که خود مسئوول خودیم وبه عنوان یک عددی ازشمار آدمیان راه می رویم ونفس می کشیم ، احساس داریم ، درد داریم واززیبایی ها لذت می بریم وازبدی ها بیزاری می جویم ونسبت به تمام آنچه درمحاصره مان گرفته است واکنش نشان می دهیم ، این واکنش چه مثبت باشد چه منفی چه زشت باشد چه زیبا دردرون مان هست وکاری هم نمی توان باهاش انجام داد.
باتوجه به آنچه به درازاکشید ، بایدبگویم اتفاقات بی شمارتلخی که درکابل خراب شده هرلحظه وهرآن بااستمرارهمیشگی ودوامداراتفاق می افتد می افتد ومی افتد شانه های همه را خم کرده است ، نفس همه را بندانداخته است وجیغ همه را کشیده است ، ستون فقران آدمیان را درهم شکسته است. وحشتناک ترازهرچیزاین است که این صداها گوش هیچ کسی را نخراشیده وکک هیچ را نمی گزد بابی خیالی تمام همچنان بربربوق و کرنای شان می دمند وبا رقص گردبادهای خیابانها که برسروصورت عده ای بنام آدم می ریزند ، لذت دوچندانی آنهارا مست ترمی سازد، نه گرسنگی ، نه سرمازدگی ، نه بی کاری ، نه بی نانی ، نه هزارغم وغصه دیگرآب ازآب تکان نمی دهد ودرحضورچشمان همین گرسنه ها وهمین فلاکت زده ها به عیارسازی قبرستان های برافراشته ی شان مشغول واندومصروف اند وممدوح ! مراسم برپاست وبازارولخرجی ها باز، پوسترهای رنگارنگ ازچهره های رنگارنگ درودیوارشهر را به لجن کشیده اند وخطرازدست دادن قدرت پوشالی وادارشان ساخته است تاازهیچ نوع بی شرمی دست نبردارند وبی شرمانه ترازآن اینکه ابزارمطمئن شان همین گرسنه ها وبیچارگان بی خبرازهمه چیزاند ! وگاه اگرلازم شد قربانی مناسب! فقط کمی لاغراند که بدقسمتی است برای آدم خواران .
شایدبگویید سالهاست که چنین است وبازهم چنین خواهد بود بااین وصف ماآدمیم آدم! والله اعلم.
وقتی آدم نباشیم هیچ چیزدیگری نیستیم!
دیریست که قلم نگرفته ام تا بنویسم واگرحقیقت را بخواهید نوشتن هیچگاه به سراغم نیامده است ، البته نه ازاین سبب که بگویم سوژه نیست ویاموضوعی برای نوشتن وپرداختن وجود ندارد ، نه اصلا اینگونه نیست کابل وکوچه هایش پرازسوژه هاست که گام گام باهردردمندی حرف می زند وفریادش تا دوردستهای دورگوش هرصاحب دلی را می آشوباند، همانگونه که این روزها بسیاری ازجاده ها وکوچه های شهررا یخبندان به بند کشانده است، قلب وروح مردم را نیزسرما برده است ودرون سینه های شان را سنگینی سرمازدگی ازهوای سرد وزشت که نه ازسرمای طبیعت؛ که ازسرمای ناامیدی ویاس مستولی است تاسرحد بیماریهای فراوانی بدون اینکه کسی حس بکند ، بدون اینکه کسی درکش بکند جان آدمهای دوپارا به خطرانداخته است والبته درکناراین توفان وحشتناک که ازدرون برمردمان این شهریورش برده است ونه روزبه روزکه لحظه به لحظه رنگ تباهی صورت نازیبای شهررا زشت ترمی سازد.
مردم خسته اند ، مردم سرما زده اند ، مردم بی برنامه اند، مردم سرگردانند ، مردم مردم نیستند ورفته رفته مردم آدم نیستند ، وتنها تمثال ازچهره ی آدمیت را باخود حمل می کنند واین نوع بودن دردناکترین شیوه اش هست که چیزی باشی وآن نباشی ، برخوردها ، رفتارها، سلام ها، نگاه ها و... نه آن است که می خواهی ومی جویی شکوه اعتماد ازدرون رفتارها وبرخوردها کوچیده است وعظمت نگاه های مهربانانه سبک شده است وفقط ازهمان دریچه ای که برایش ساخته اند به خود وجهان پیرامونش می بیند، همه چیزرا به رنگ درون خودش لمس می کند ، وهیچگاهی دوست نمی دارد تغییری درسمت نگاهش دررنگ هوایش ایجاد شود، هرگزهرگز!
من نمی دانم تاچه اندازه توانسته ام تصویری شفافی ازسیاهی شهرارائه بدهم شایدمن نیزازعینک خودم رنگهارا به تماشاخوانده ام ، شاید هم درست باشد که من نیزدرهمین آب وهوا وهمین فضای گردآلود ازفقرفرهنگی وبی نانی برای تان می نویسم . شایدتنهاهمین اندازه حس درمن باقی مانده باشد که بگویم های آدمها! تاهراندازه که می توانید پیش بروید به هرسمتی که جریان دارید اما برای لحظه برگشت به خود وخویشتن کوره راهی هم که شده است باقی بگذارید ، آی آدمها تازره ای ازآدمیت باماست برای این بازگشت تلاش کنیم. هراس اززمانی که آدم نباشیم که اووقت حیوان هم نیستیم که اگرسیبی گندیده شود سیب نیست هیچ، که پیازهم نیست ، هندوانه ای خراب شود کدوهلوایی هم دیگه نیست، که هیچ نیست ، دوستان وقتی به این آیه می اندیشم که : " کاالانعام بل هم اضل " مثل حیوان می شوید بلکه پست تر. معنای پست ترش برای من زیاد روشن نیست جزاینکه همین اندازه درک می کنم که اون پست یعنی هیچ یعنی پوچ یعنی تف خلقت یعنی لاش سیاروجسدمتحرک یعنی استخوان گلوی آفرینش.
بسم الله الرحمن الرحیم
داستانى بسیار عجیب از نافع بن هلال از یاران امام حسین (ع)
خبرى است از شیخ مفید ، آن فقیه بزرگ و متكلّم برجسته و شخصیت كم نظیر :
وقتى كه حضرت حسین (علیه السلام) در كربلا نزول اجلال كرد ، در میان یارانش نافع بن هلال بیشتر از همه به ملازمت حضرت اختصاص داشت ، به ویژه در مواقعى كه بیم غافل گیرى مى رفت ; زیرا آن سرو بینا ، احتیاط كار و آگاه به سیاست مى بود.
حضرت حسین (علیه السلام) شبى از خیمه گاه بیرون آمده به سوى هامون قدم مى زد تا دور شد . نافع ، شمشیر خود را به خود آویخته و پیاده شتاب كرد تا خود را از پشت سر به حضرت رسانید ، دید كه امام پیچاپیچ صحرا و گردنه ها و تپه و ماهورى كه بر اطراف خیمه گاه مشرف است رسیدگى مى كند .
نافع مى گوید : آن حضرت به پشت سر نگاهى كرد مرا دید فرمود : كیست این مرد ، هلالى ؟
گفتم : آرى ، خدایم به قربانت كند بیرون آمدن تو این نابهنگام ، رو به سمت لشگرگاه این یاغى سركش ، مرا بیقرار ساخت .
فرمود : نافع ! من بیرون آمدم كه به این تل ها رسیدگى كنم ، مباد آن روزى كه شما به آن ها و آن ها به شما حمله مى كنند ، از این برآمدگى ها كمین گاهى براى خیمه گاه ما و هجوم دشمن شود .
سپس مراجعت كرد با وضعى كه دست چپ مرا میان دست خود گرفته بود و همى فرمود : همانست ، همانست به ذات خدا سوگند ، وعده اى است كه خُلف در آن نیست .
سپس فرمود : اى نافع ! آیا این راه را نمى گیرى و بروى ؟ مابین این دو كوه را بگیر و جان خود را نجات ده ، از همین وقت شروع كن .
نافع خود را در قدم هاى امام انداخت و گفت : در این صورت باید مادر براى نافع شیون كند . یعنى مگر نافع مرده باشد و زنده نباشد ، آقاى من این شمشیر و این اسب كه با من است از این كار سرپیچ است ، من به حقّ آن خدایى كه به وجودت بر سرم منّت گذاشته از تو مفارقت نمى كنم و جدا نخواهم شد تا شمشیر و اسب من از سرد و گرم من هر دو خسته و وامانده شوند .
سپس امام از من جدا شده و در سراپرده خواهرش داخل شد . من پهلوى چادر ایستادم به امید این كه زود از آنجا بیرون آید . خواهرش از او استقبال كرده برایش متكّایى گذاشت . آن حضرت نشست و به گفت وگوى آهسته و سخن سرّى با او شروع كرد ، اما قدرى نگذشت كه گریه گلوگیر خواهرش شد ، و به او گفت : اى واى برادرم ! من قربانگاه تو را مشاهده كنم و به پاسبانى زنان مبتلا باشم ؟ ! این مردم را مى شناسى و آگاهى كه چه كینه دیرینه با ما دارند ؟ این پیش آمد امر بس بزرگى است ، به من سنگین است قربانگاه این جوانان و ماه هاى بنى هاشم .
بعد گفت : اى برادر ! آیا از اصحاب خود نیات آنان را استعلام كرده اى ؟ من از آن مى ترسم كه در هنگام از جا جستن و اصطكاك سر نیزه ، تو را وا گذارند .
امام به گریه افتاد و فرمود : آگاه باش ! هان به خدایم قسم ! آن كه مى باید در آن ها هست ، رسیدگى كرده ام ، در آنان جز مردان مرد ، سرفراز
